به هر زبانی که مینویسم لکنت دارم.
به هر زبانی که حرف میزنم لکنت دارم.
توگویی هیچ زبانی نیست که در آن دچار لکنت نشوم.
همیشه دنبال کلمات میگردم. بعد از چند جمله چیزی پیدا نمیکنم. دهانم بسته میشود. کسی دیگر رشتهی کلام را میگیرد میبَرد. حرفم پارهپاره، تکه تکه میچسبد به زبانم.
ــ
مادرم خیالش راحت است. فقط همان زبانِ مادرش را بلد است. همان زبان مادرش را روان و غلطان، پر از کنایه و ضربالمثل سوی همه روانه میکند. کلماتش روی سرم خراب میشوند. میلغزند. میافتند توی مسیری که باز به سوی خودش روانه میشود.
ــ
عربی نماز را هم از آنِ خودش کرده. تکه تکهاش میکند. ریز ریز لای زبانِ مادرش. با پچپچ. تا عربی کمتر دردش بیاد. انگار خدا کنارش باشد و باید درِ گوشش بگوید چقدر بزرگ هستی، میدانستی؟ از ستایش بگوید و از شکرگذاری. مکث میکند. دوباره از سر میگیرد. سکوت خدا را هم به پچپچ خاص خودش میکشاند.
ــ
به تنگ که بیاید از خشم، از رنج، از داغ بهجاگذاشتهشدن، از خفت خوردن برای رفتگانِ ناوختاش، زمین و آسمان را فرامیخواند. چند بار صدایشان میزند. مکث میکند تا بیایند بعد گویی جلویش نشسته باشند شروع میکند به نفرین کردنشان. آسمان و زمین چهرهشان را جلو رویش گذاشتهاند تا نفرین بر آنها بنشیند. توگویی با آه، با سکوت چیزی فرو نمینشیند. باید طبیعت را فرابخواند. باید حاضر شوند. فقط به خورشید کاری ندارد. همیشه خورشید برایش عزیز است. به خورشید قسم میخورد.
ــ
مادرم زبانش را از مادرش گرفته. و مادرش از مادرِ خودش. مادرم به یاد ندارد من چطور زبان باز کردهام. میانهی بمبارانها و دربهدریها آمده بودم. میگوید همیشه مهیای گریه بودی، بهانه میگرفتی و خودت هم نمیدانستی چه میخواهی. زاری میکردی. هر چه میپرسیدیم چه میخواهی بیحال زوزه میکشیدی. زوزههایت همه را کلافه کرده بود.
ــ
مادرم هرگز مرا نخوانده.