«نمی‌خواهم پایِ تو را به این دنیای مرگ و تباهی باز کنم. دنیایی که خودت خوب فهمیدی گرفتارش شده‌ام. می‌دانستم از این دنیا خوش‌ات می‌آید. حالا دلم می‌خواهد با من هذیان بگویی. می‌خواهم تو را به مرگِ خودم بکشانم. به آن چند لحظه هذیان.  همین چند لحظه هذیانی که به تو می‌دهم به آن دنیای مزخرفی نمی‌ارزد که آدم‌هایش از سرما می‌لرزند؟ می‌خواهم بمیرم. «پل‌های پشت سرم را خراب کرده‌ام». تباهیِ تو کار من بود: من خالص‌ترین و خشن‌ترین چیزی را که داشتم به تو دادم، میل‌ام را. میل‌ام فقط کسی را دوست دارد که لباس‌ها را از تنم بیرون می‌کشد. این بار، آنها آخرین‌‌هایند. »

ــــــــ

ژرژ باتای |  مادرم |  فارسیِ سمیرا رشیدپور
 

وقتی سیمون وِی می‌گوید : "زندگی انسانی ناممکن است، اما ناممکن بودگی‌اش را فقط فلاکت نشان می‌دهد"، درمی‌یابیم که منظورش افشای خصیصه‌ی تحمل‌ناپذیری یا پوچی زندگی ـ یعنی تعینات منفی‌ای که برآمده از امکان‌اند ـ نیست، بلکه منظورش این است که در ناممکن بودگی، انسانی‌ترین وابستگی‌مان به زندگی انسانی بی‌واسطه‌ را بازشناسی کنیم. وابستگی‌ای که وظیفه داریم حفظ‌اش کنیم، هر بار بدبختی صورت‌های پوشیده‌ی قدرت را از تن‌مان بیرون می‌کشد، به برهنگیِ هر رابطه‌ای دست‌می‌یابیم. همین رابطه با حضورِ برهنه، با حضورِ دیگری، با شور و شیدایی‌ای که از آن برمی‌خیزد. همچنین سیمون وِی نوشت : "میل ناممکن است"، و حالا ما می‌دانیم که میل مشخصن همان رابطه با ناممکن‌بودگی است. میل ناممکن‌بودگی‌ای است که خودش رابطه می‌شود. خودِ جدایی است، جدایی‌ای که در وجه مطلق‌اش دل‌انگیز می‌شود و جسمانیت پیدا می‌کند، و تازه می‌فهمیم چرا رُنه شار در سخنی الهام‌بخش گفته "شعر، عشقِ محقق‌شده‌ی میلی است که میل باقی مانده". سرانجام اگر روزی بتوانیم با بی‌شرمی اعلام کنیم ارتباط ناممکن است، باید دریابیم که چنین عبارت آشکارا خشنی، به منظور نفیِ امکانِ ارتباط نبوده، بلکه برای برانگیختن توجه به سخنِ دیگری بوده که وقتی در حوزه‌ای دیگر پاسخگو می‌شود که زمانِ امکان در آن حاکم نیست، تبدیل به سخنی می‌شود که فقط و فقط حرف می‌زند. به این معنا، آری، باید یک آنّ بگوییم ارتباط ناممکن است، حتا اگر فوری فراموش شود: "ارتباط"، برای تکرارِ اصطلاحی که در اینجا نابجاست زیرا دیگر معیار و مقیاس مشترکی وجود ندارد. ارتباط تنها بُعدِ واپسین ماست وقتی از قدرت گریخته باشد و از ناممکن‌بودگی در خویش خبر دهد. 

ــــــــــ
موریس بلانشو | گفت‌و‌گوی بی‌پایان | فارسیِ سمیرا رشیدپور

به هر زبانی که می‌نویسم لکنت دارم.
به هر زبانی که حرف می‌زنم لکنت دارم. 
توگویی هیچ زبانی نیست که در آن دچار لکنت نشوم. 
همیشه دنبال کلمات می‌گردم. بعد از چند جمله چیزی پیدا نمی‌کنم. دهانم بسته می‌شود. کسی دیگر رشته‌ی کلام را می‌گیرد می‌بَرد. حرفم پاره‌پاره، تکه تکه می‌چسبد به زبانم. 
ــ 
مادرم خیالش راحت است. فقط همان زبانِ مادرش را بلد است. همان زبان مادرش را روان و غلطان، پر از کنایه و ضرب‌المثل سوی همه روانه می‌کند. کلماتش روی سرم خراب می‌شوند. می‌لغزند. می‌افتند توی مسیری که باز به سوی خودش روانه می‌شود. 

ــ 
عربی نماز را هم از آنِ خودش کرده. تکه تکه‌اش می‌کند. ریز ریز لای زبانِ مادرش. با پچ‌پچ. تا عربی کمتر دردش بیاد. انگار خدا کنارش باشد و باید درِ گوشش بگوید چقدر بزرگ هستی، می‌دانستی؟ از ستایش‌ بگوید و از شکرگذاری‌. مکث می‌کند. دوباره از سر می‌گیرد. سکوت خدا را هم به پچ‌پچ‌ خاص‌ خودش می‌کشاند. 
ــ 

به تنگ که بیاید از خشم، از رنج، از داغ به‌جا‌گذاشته‌شدن، از خفت خوردن برای رفتگان‌ِ ناوخت‌اش، زمین و آسمان را فرامی‌خواند. چند بار صدایشان می‌زند. مکث می‌کند تا بیایند بعد گویی جلویش نشسته‌ باشند شروع می‌کند به نفرین‌ کردن‌شان. آسمان و زمین چهره‌شان را جلو رویش گذاشته‌اند تا نفرین بر آنها بنشیند. توگویی با آه، با سکوت چیزی فرو نمی‌نشیند. باید طبیعت را فرابخواند. باید حاضر شوند. فقط به خورشید کاری ندارد. همیشه خورشید برایش عزیز است. به خورشید قسم می‌خورد. 
ــ 
مادرم زبانش را از مادرش گرفته. و مادرش از مادرِ خودش. مادرم به یاد ندارد من چطور زبان باز کرده‌ام. میانه‌ی بمباران‌ها و دربه‌دری‌ها آمده بودم. می‌گوید همیشه مهیای گریه بودی، بهانه می‌گرفتی و خودت هم نمی‌دانستی چه می‌خواهی. زاری می‌کردی. هر چه می‌پرسیدیم چه می‌خواهی بی‌حال زوزه می‌کشیدی. زوزه‌هایت همه را کلافه کرده بود.

ــ

مادرم هرگز مرا نخوانده.