وقتی سیمون وِی می‌گوید : "زندگی انسانی ناممکن است، اما ناممکن بودگی‌اش را فقط فلاکت نشان می‌دهد"، درمی‌یابیم که منظورش افشای خصیصه‌ی تحمل‌ناپذیری یا پوچی زندگی ـ یعنی تعینات منفی‌ای که برآمده از امکان‌اند ـ نیست، بلکه منظورش این است که در ناممکن بودگی، انسانی‌ترین وابستگی‌مان به زندگی انسانی بی‌واسطه‌ را بازشناسی کنیم. وابستگی‌ای که وظیفه داریم حفظ‌اش کنیم، هر بار بدبختی صورت‌های پوشیده‌ی قدرت را از تن‌مان بیرون می‌کشد، به برهنگیِ هر رابطه‌ای دست‌می‌یابیم. همین رابطه با حضورِ برهنه، با حضورِ دیگری، با شور و شیدایی‌ای که از آن برمی‌خیزد. همچنین سیمون وِی نوشت : "میل ناممکن است"، و حالا ما می‌دانیم که میل مشخصن همان رابطه با ناممکن‌بودگی است. میل ناممکن‌بودگی‌ای است که خودش رابطه می‌شود. خودِ جدایی است، جدایی‌ای که در وجه مطلق‌اش دل‌انگیز می‌شود و جسمانیت پیدا می‌کند، و تازه می‌فهمیم چرا رُنه شار در سخنی الهام‌بخش گفته "شعر، عشقِ محقق‌شده‌ی میلی است که میل باقی مانده". سرانجام اگر روزی بتوانیم با بی‌شرمی اعلام کنیم ارتباط ناممکن است، باید دریابیم که چنین عبارت آشکارا خشنی، به منظور نفیِ امکانِ ارتباط نبوده، بلکه برای برانگیختن توجه به سخنِ دیگری بوده که وقتی در حوزه‌ای دیگر پاسخگو می‌شود که زمانِ امکان در آن حاکم نیست، تبدیل به سخنی می‌شود که فقط و فقط حرف می‌زند. به این معنا، آری، باید یک آنّ بگوییم ارتباط ناممکن است، حتا اگر فوری فراموش شود: "ارتباط"، برای تکرارِ اصطلاحی که در اینجا نابجاست زیرا دیگر معیار و مقیاس مشترکی وجود ندارد. ارتباط تنها بُعدِ واپسین ماست وقتی از قدرت گریخته باشد و از ناممکن‌بودگی در خویش خبر دهد. 

ــــــــــ
موریس بلانشو | گفت‌و‌گوی بی‌پایان | فارسیِ سمیرا رشیدپور