تکهایی از رمانِ «آبیِ آسمان» اثر ژرژ باتای
ترجمهی سمیرا رشیدپور

...
ستاره ها بودند. تعداد بی شماری ستاره آنجا بود. بیهوده بود فریاد زدن. بیهوده بود. اما بیهودگیایی خصمانه. خیلی بیتاب بودم که زودتر روز شود، خورشید طلوع کند. فکر می کردم لحظهای که ستارهها ناپدید میشدند، قطعا در خیابان میبودم. در کل، از آسمان پرستاره کمتر می ترسیدم تا از سپیده. میبایست منتظر میماندم، دو ساعت منتظر میماندم. کامیون حمل گوشتی یادم آمد دیده بودم که رد شده بود. در پاریس. حدود دو بعدازظهر، زیر آفتابی زیبا، روی پلِ کاروسِل بودم. گردنهایِ بی سر گوسفندانی که پوستشان کنده شده بود از پردههای پشت کامیون زده بود بیرون و روپوشهای راهراهِ آبی و سفید قصابها از تمیزی برق میزد: کامیون آهسته می رفت. زیر نور خورشید. وقتی بچه بودم، خورشید را دوست داشتم: چشمانم را میبستم و از لایِ پلکهایم، خورشید سرخ بود. هولناک بود. آدم را به فکر یک انفجار می انداخت؛ از خونِ قرمزی که روی سنگفرش پیادهرو روان بود، چیز خورشیدی ایی دیگری مگر بوده؟ انگار نور برقی زده و می مرده؟ در این شبِ نورانی، از نور مست شده بودم و این گونه بود که دوباره، لازار در مقابلم چیزی جز پرندهای نحس نبود. پرندهای کثیف و بی اهمیت. دیگر چشمانم در میان ستارگان گم نمیشدند. ستارگانی که واقعا بالای سرم در حال درخشیدن بودند. اما در آبیِ آسمانِ نیمروز. چشمانم را بستم تا در آن آبیِ درخشان گم شوم : حشرات درشت سیاهی پدیدار شدند، وزوزکنان همچون گردبادهایِ دریایی. همان طوری که فردایِ آن روز، در همان موقع روز، اول همه چیز نامحسوس بود، هواپیمایی که دوروتا را میبرد... چشمانم را باز میکردم، باز هم ستارگان را بالای سرم دیدم.اما دیوانهی خورشید شده بودم و میل شدیدی به خندیدن داشتم: فردای آن روز، هواپیمایی که آنقدر کوچک و دور بود اصلا از درخششِ آسمان نکاست، و به نظرم همچون حشرهی پرسروصدایی آمد، در قفسی شیشهای، انگار مملو از خوابهایِ بیحد و مرزِ دیرتی شده بود، در هوا، توی سرم شبیه آدمی بسیار ریز بود، ایستاده روی زمین،- در لحظهای که دردی بسیار عمیق تر از همیشه توی سرم مرا به درد میآورد- هرآنچه امری ناممکن است، یک «مگس دلربای توالتها». خندیده بودم و آن فقط بچهی غمگینی با ضربههای چوبقلم نبود که در آن شب، در طول دیوارها راه میرفت. همان طور خندیده بودم که زمانی بچه بودم و مطمئن شده بودم که من بعدا، روزی، می بایست همه چیز را واژگون کنم، چون وقاحتی شادان با خود داشتم، می بایست با ضرورتی تام و تمام هم چیز را به هم بریزم بعدا.