«نمی‌خواهم پایِ تو را به این دنیای مرگ و تباهی باز کنم. دنیایی که خودت خوب فهمیدی گرفتارش شده‌ام. می‌دانستم از این دنیا خوش‌ات می‌آید. حالا دلم می‌خواهد با من هذیان بگویی. می‌خواهم تو را به مرگِ خودم بکشانم. به آن چند لحظه هذیان.  همین چند لحظه هذیانی که به تو می‌دهم به آن دنیای مزخرفی نمی‌ارزد که آدم‌هایش از سرما می‌لرزند؟ می‌خواهم بمیرم. «پل‌های پشت سرم را خراب کرده‌ام». تباهیِ تو کار من بود: من خالص‌ترین و خشن‌ترین چیزی را که داشتم به تو دادم، میل‌ام را. میل‌ام فقط کسی را دوست دارد که لباس‌ها را از تنم بیرون می‌کشد. این بار، آنها آخرین‌‌هایند. »

ــــــــ

ژرژ باتای |  مادرم |  فارسیِ سمیرا رشیدپور