ما در مرگ ِ كتاب ميميريم، در نزديكي ِ آخرين كلمهها
ادموند ژابِس
ترجمه ي سميرا رشيدپور

بر بالين ِ خواهرم بودم. دوازده سال داشتم و خواهرم بيست و دو سال. آن روز براي اولين بار در مقابل واقعيتي دردناك احساسي داشتم كه زندگي ام را براي هميشه تحت تاثير قرار داد.
سال 1924 با پدر و مادرم در ايتاليا بوديم. مي بايست خواهرم را به كلينيك منتقل مي كرديم. واقعا وضعيت بدي بود. خواهرم سل داشت و بيماري اش به خاطر التهاب كليه وخيم تر شده بود و او را به صورت بي رحمانه اي رنج مي داد. حتا نمي توانست سنگيني يك ملافه را رويش تحمل كند. وقتي پرستار آمد و در زد، من و پدرم در هتل وارز روبه روي كلينيك در يك اتاق بوديم. پدرم كر بود. بيدارش كردم. نمي توانست درست توي خيابان سر پا بايستد. يك دفعه ديدم خودم تنها هستم با خواهري كه خيلي دوستش داشتم. رابطه ي بسيار نزديكي با هم داشتيم. هميشه او مرا وادار مي كرد كه تكاليف مدرسه ام را انجام دهم. روابطم با او بسيار عميق تر از رابطه ام با مادرم بود.
همان لحظه بود كه فهميدم. اول منقلب شدم و گريه كردم. خواهرم لبخند زد. پيژامه ي نازكي پوشيده بودم. خواهرم دستش را روي سينه ام گذاشت و گفت: « گريه نكن! آدم نمي تواند از سرنوشت فرار كند!» نمي توانم درست همان طوري كه او اين جمله را ادا كرد، آن را بيان كنم. چون صدايي نداشت. دكترها گفته بودند كه ديگر نمي تواند مثل سابق صحبت كند. انگار در حرف هايش آهنگ صدا وجود نداشت. فوري حس كردم اين كلمات از جاي ِ بسيار دوري مي آيند. خودم نيز از حرف هايي كه سعي كردم به او بگويم تعجب كردم. حرف هايي با صدايي بسيار آهسته.
گفتار؛ معبري از زندگي به مرگ
شصت سال بعد توانستم بنويسم « چه چيزي ويرانگر است؟ شايد نجوا ». ديگر امروز بلد نيستيم با صداي ِ آهسته حرف بزنيم، جز با كسي كه رابطه اي عميق و صميمانه داريم. به كل فراموش كرده ايم كه مي توان طور ديگري هم حرف زد، اما نه با صداي بلند. مثلا اگر با صدايي آرام در يك سالن شروع به حرف زدن كنيم، براي همه آزار دهنده است. تجربه ي كوتاه مدتي كه در بيابان داشتم به من ياد داد كه اين گونه گفتار آن قدر قوي است كه حتا مي توان گفت تقريبا غير قابل شنيدن است. چرا؟ چون ما را مجبور مي كند از محيط اطراف مان ساكت تر باشيم. بالاخره سكوت را مي شنويم. و سكوت به زبان ِ گفتار در مي آيد.
آن موقع، به اين آگاهي نرسيدم كه خواهر در حال احتضارم دارد اين سكوت را به من ياد مي دهد. بعدها فهميدم لحظاتي هست كه در آن حرف زدن معمولي غير ممكن است و زبان مان به طور كامل تغيير مي كند. خودش سخت مي شود و در عين حال وقار و حجب اش را به ما تحميل مي كند. چون به راستي، در مقابل مرگ چه حرفهايي را ميتوان بر زبان آورد؟ هيچ حرفي. مثل وقتي كه در بيابان هستيم. ولي ما حرف مي زنيم، چون اگر حرف نزنيم يعني ما هم مرده ايم. گفتار تقريبا معبري از زندگي به مرگ است، معبري كه به گفتاري بسيار آرام ، سخت و به زحمت شنيدني بدل مي شود. انگار ديگر گفتار براي متقاعد كردن و توضيح دادن نيست، بل خيلي ساده، همچون نجوا كارش عبوراندن است.
كلينيكي كه خواهرم در آن بستري بود توسط خواهران روحاني كاتوليك اداره مي شد. و آنها همه لب به تحسين دختر جواني مي گشودند كه داشت به هيات يك قديس جان مي داد، بي هيچ حرفي ناشي از شورش. ولي با اين همه به طور وحشتناكي رنج مي برد. جايي كه ديگر گفتار بيهوده است. همان چيزي كه من با نگاه فهميدم. ديگر لزومي ندارد زندگي ات را براي كسي تعريف كني وقتي نگاهش مثل خودت است. و در مقابل خواهرم، من نيز فهميدم كه چيزي غير از اين درباره ي مردن وجود ندارد.
و آن اولين تصويري بود كه از مرگ داشتم. نمي توان از آن حرف زد. همان طور كه نمي شود از عشق حرف زد مگر با تعريف كردن همه چيز. چيزي كه مرا در متون سنتي يهوديان مجذوب خود مي كرد، همان چيزي است كه اين متون درباره ي اهميت روايت (récit) مي گويند. در سنت يهود، روايت حقيقت است، در حالي كه در غرب، قصه دروغ است. چون حتا اگر ما خوابي را تعريف كنيم، در حقيقت خاصي هستيم، حقيقت ِ روايت. واقعا هيچ تعريف ِ كلي براي خوشبختي، عشق و شادي وجود ندارد. اگر بخواهيم از رنج حرف بزنيم مجبوريم از رنج خودمان حرف بزنيم. يا از رنج كساني كه شاهد رنج كشيدن شان بوده ايم. اين يعني روايت. براي مرگ هم همين طور است.چيزي است كه از ما عبور مي كند. با آن زندگي مي كنيم. مرگ وجود دارد چون آغازي هست، پس اين فرضيه پيش مي آيد كه قبل از آن چيزي وجود نداشته. يا چيزي ديگر. عملا ما از بدو تولد مي ميريم. حتا اگر به چشم نيايد ولي راست است كه اشياء خودشان را به پايان مي رسانند.
خواهرم در ايتاليا طبق مناسك يهوديان به خاك سپرده شد. دعاهايي كه براي مردگان مي خواندند شبيه هق هق هايي طولاني بود. در مصر، گاهي دو بار در سال با پدرم به كنيسه مي رفتم. دعا نمي خواندم. مجذوب آواز و تواشيحي مي شدم كه فضاي آن مكان مقدس را پر مي كرد. ولي تواشيح، آواز ِ كنيسه نبود. چون آواز كنيسه شاد و با موسيقي همراه است. با اين همه در آواز يهوديان، زمين آواز مي خواند و كلمه. همان چيزي كه به مضمون مرگ مي پيوندد.
جايي نوشته ام كه خالي ترين كلمه شايد كلمه ي خدا باشد. چرا؟ تا به ما اجازه دهد كه به آن كلمه وارد شويم. خب، نويسنده چه كار مي كند؟ كلمه را خالي مي كند تا بعد آن را پر كند. پس اين هم معبري به مرگ است. در كلمه ي خدا همه چيز را مي توان وارد كرد. بر حسب اين كه مي خواهيم شادي را بيان كنيم يا غم، شورش يا نوزايي را، مودولاسيون ها متفاوت اند. مي گذاريم كلمه آواز بخواند.
برزخ، جايي براي اجازه دادن به خروج
همچون ديگر اديان در دين يهود نيز ايده ي زندگي ِ پس از مرگ هست. به همراه چيزهاي بسيار زيبايي همچون امكان ِ نجات دادن ِ ارواح.
هيچ بهشت و دوزخي وجود ندارد. اين ها وارد منطق ِ خدا شده اند. چون منطق ِ محصوري است. انسان نمي تواند اين حصار را بپذيرد. براي همين برزخ را به وجود آورده تا براي خروج اجازه بگيرد. اين خروج در آيين يهوديت هست. دعاي مردگاني كه بايد به مدت دوازده ماه تكرار شود و خطاب به ابراهيم است. وقتي كسي مي ميرد، روح اش به جايي تاريك مي رود، بي هيچ نوري. و در آن جا منتظر مي ماند تا او را از آن جا بيرون بياورند و به سوي نور گمشده ببرند. تنها روحي كه قادر به اين كار است، روح ِ ابراهيم است. ما از او استغاثه مي كنيم تا نظرش را به اين روح معطوف كند. همه ي تلاش مان براي قانع كردن اوست. از او مي خواهيم « بر اين مرده رحم كن حتا اگر از او خطاهايي سر زده، اما من او را دوست مي داشتم، و اگر من او را دوست داشته ام همين او را سزاوار ِ اين مي كند كه ... » خب، پس ايده ي زندگي ِ پس از مرگ در جايي ديگر وجود دارد. و اين اصلا تصويري از بهشت نيست، بل تصويري از آرامش ابدي است.
من مومن نيستم. قطعا ايمان به مومن اطمينان خاطر مي دهد. ولي آيا ما همين هراس را نداريم؟ مومن به خود امكان ِ يك آينده را مي دهد. او با يك ماوراء كه شايد آرامش ِ ابدي را برايش رقم زند خود را آسوده مي كند. اما با اين همه هراس هم دارد.
قبل از مرگ خواهرم، صرفا ايده ي مبهمي راجع به مرگ داشتم. فكر مي كردم آدم هاي ِ پير قبل از جوان تر ها مي ميرند. شورش ام به خاطر اين بود كه ديدم يك دختر بيست و دو ساله قبل از مادرش مرده. از آن زمان به بعد فهميدم عوض شده ام. در دوازده سالگي احساس كردم برايم اتفاقي افتاده كه شايد به اندازه ي يك ثانيه طول كشيده و مي دانستم كه همان آدم سابق نيستم. از آن پسر بچه ي شاد به آدمي ماليخوليايي و افسرده بدل شدم. نه به اين خاطر كه خيلي راحت رنج مي بردم، گفتم كه مرگ جايگاه خاصي را در وجودم يافته بود. انگار چيزي كه قبلا درش به روي مرگ بسته بود، ناگهان باز شود، مرگ در من ساكن شده بود. نگاه جديدي نسبت به همه چيز پيدا كرده بودم. زخمي تعريف نشدني. و مخصوصا اين كه ديگر نمي توانستم مثل قبل حرف بزنم.
گورستان يهوديان كاملا زير و رو شده بود
فكر مي كنم ما هر روز شاهد مرگ مان هستيم. مرگ نه آغاز دارد نه پايان. روزي كه مي ميريم، قلب مان ديگر نمي زند، صرفا يك تصادف جسمي. همين. مرگ نيز همچون تولد يك واقعه است كه آن را هر روز مي بينيم. يا در مقابل اش هستيم يا در كنارش.
من و زنم تصميم گرفته بوديم جسم مان را وقف علم (پزشكي) كنيم. به نظرمان راه حل خوبي بود. و بعدش را ديگر نمي دانم. شايد امروز ترجيح مي دهم تن ام را بسوزانند. اين ترديد نيست. در واقع من هيچ سوالي از خودم ندارم. زنم فكر مي كند شايد اين طوري براي بچه ها بهتر باشد. سخت است وقتي كس عزيزي را از دست بدهي و بداني كه اعضاي بدنش تكه تكه مي شود. اما وقتي تن ات را مي سوزاني. تصويرش را از پيش براي خود نگه مي داري. فكر مي كنم برايم فرقي ندارد. ولي مخصوصا اين كه ديگر گورستاني در كار نيست! من هميشه از گورستان وحشت داشتم. مادرم در گورستان بانيو(Bagneux) دفن شده. هيچ وقت آن جا نمي روم. اصلا نمي فهمم بتوان در مقابل قبري پذيراي ِ كسي شد و او را گل باران كرد. آيين مردگان برايم كاملا غريب است.
در قاهره[1] گورستان يهوديان را كاملا زير و رو كردند تا ساختمان سازي كنند. كه آن را هم نساختند. تصوير بسيار دردناكي است وقتي مي بيني همه ي گور ها را از دل زمين بيرون ريخته اند. وقتي فهميدم قبر پدرم ديگر وجود ندارد عصباني شدم. چون اين عمل به نظرم ناحق آمد و في نفسه منحط! متناقض نيست. نه. انگار توي خيابان جلوي ِ من به كسي حمله كنند.
خب، البته مصر باستان و اهرام ثلاثه اش نيز هست كه گور هستند. اما اين مناسك تدفين در گذشته اصلا مرا تحت تاثير قرار نمي دهد. ماندگاري ِ غلطي است.
غم ِ مرگ، براي من خارج از تصويرش است. مسيح مصلوب تصويري از مرگ نيست، بل تصويري است از اين كه چگونه مي توانيم اين گونه بميريم. تصوير مرگ را هر روز مي يابم. همين جاست. انگار زندگي چيزي نبوده جز اختراع خود مرگ، تا به مردن ادامه دهيم و به بودن. مرگ اين نيست: چگونه مي توانيم از آن حرف بزنيم انگار از چيزي حرف مي زنيم كه هست؟ آخر براي آن كه بتوانيم از آن حرف بزنيم بايستي حتما زندگي وجود داشته باشد. تصوير مرگ، همان تولد نوزادي است كه به او داده شده. ما يك بچه را درست مي كنيم تا بعدا او را بكشيم.
كم پيش مي آيد. هميشه اين حس را داشته ام كه به مرگ خيلي نزديك ام. آن هم درست وقتي كه چيزي را تمام مي كنم. زندگي ام از استمرار مرگي ساخته شده كه در انتظارم است. اين بازي ميان مرگ و زندگي چيست؟ مرگي كه زندگي را بر مي انگيزاند و آن را وادار به گرفتن همه ي جهت ها و شكل ها مي كند تا بعدا همان ها را بهتر ويران كند.
وقتي به يك عمارت نگاه مي كنم. اغلب پشت آن هيات ظاهري، عمارت در حال ويراني را هم مي بينم. نسبت به يك بناي يادبود هم همين طور. فقط مي توانم با اين رابطه ( آباداني / ويراني.م.) آن را دريابم. روابطم با چيزهاي بسيار قوي هميشه همين طور است. البته نه به شكل هراس. طوري كه انگار دارم واژگوني ِ چيزها را هم مي بينم.
بياباني بايد تا خود را كاملا گم كنم
و اما اثر(l'œuvre ) فقط وقتي ماندگار است كه خواننده اي داشته باشد. فكر نمي كنم كسي بتواند در زمان بنويسد. بايد زماني در لحظه وجود داشته باشد، تا نوشتن ممكن شود. اما فقط در اين لحظه مي نويسم. زندگي ِ نوشتار اين گونه است. فقط اين لحظه را بيان مي كنيم. ممكن است شامل خيلي چيزهاي ديگر باشد،بسياري از لحظات گذشته و يا آينده، چون آماده سازي براي چيز ديگري هم هست. اما در واقع ما هرگز به آن لحظه نمي رسيم كه خود را كامل بيان كنيم، و اين يكي از وجوه بسيار عجيب نوشتار است، حتا به صورت جزيي و ناقص. اگر به يك نويسنده بگويم : « زندگي ات را برايم تعريف كن!» چه كار مي كند؟ يك سري رقم و تاريخ به من مي دهد، وقايع قطعي. اما آن ها صرفا تصاوير و نشانه ها هستند نه خود ِ او. و يك دفعه وقتي مي خواهد چيز ديگري را بيان كند، زندگي اش از نوشتار خارج مي شود. و اين خود ِ اوست كه به صورت غيرمستقيمي بيان مي شود. چون هر اثري، خود زندگي نامه است.
زماني كه در مصر بودم، اغلب مي رفتم بيابان. نه براي ِ اين كه خودم را پيدا كنم بل براي اين كه خودم را گم كنم. تجربه اي از غير شخصي شدگي. يك جور مرگ، اما يك جور مرگ اجتماعي هم بود. من از خانواده ي معروفي بودم. و همواره اين وزنه ي اجتماعي را تحمل مي كردم، قبل از هر چيز پسر ِ پدرم بودم. مي نوشتم، ولي همه فكر مي كردند من اين كار را مثل كساني انجام مي دهم كه گلف بازي مي كنند يا از ناكامي هاست كه مي نويسم. نمي توانستم خودم باشم. خيلي طولاني و سخت بود. اما بيابان به من اجازه مي داد خودم را از همه ي اين ها خلاص كنم. مخصوصا تجربه ي سكوت. قبلا گفته بودم كه سكوت مثل مرگ است. تحمل كردن اش سخت است. بيابان برايم صرفا براي گم شدن بود.
برايم قطعيتي داشت كه انگار در مرگ هستم، همان طور كه در زندگي هستيم. نمي توانم آن ها را از هم جدا كنم. هيچ يك بي ديگري وجود ندارند و من آن ها را به يك شيوه مي بينم. يعني هر بار كه جمله اي هست كه مرا فاش مي كند، مي دانم كه نقطه ي عطفي هست. حتا دورتر مي روم. در آخرين كتابم گفتم كه تاريخ مرگ مان ثبت شده و نوشتن، تلاش ما براي به تاخير انداختن ِ آن است. ولي ما بلد نيستيم آن تاريخ را بخوانيم. من مرگ را با هر جمله مي بينم. با هر جمله مي ميرم. و اين اصلا بيماري نيست.
اگر مي دانستم براي روزي كه ديگر از پا درمي آيم راهي وجود دارد كه به راحتي خودكشي كنم، اين مساله هراسم را برطرف مي كرد. شايد اگر بفهمم يك پزشك مي تواند با خوراندن قرصي مرا تا ابد بخواباند تسكين يابم. مرگ ارادي را محكوم نمي كنم، ما بيش تر اوقات در آستانه ي خودكشي هستيم، عجيب است ولي همين لحظاتي كه ما به آن خيلي نزديك هستيم غم انگيز ترين لحظات زندگي مان نيستند. گاهي اوقات يك ميل به خود ويراني سر بر مي آورد، انگار آدم مي خواهد به وراي ِ مقابل ِ مرگ برود. يك جور گريز مثل خواب. خودكشي خيلي پيچيده است. و با يك درام برانگيخته نمي شود. چيزهايي هست كه ديگر با آن نمي توانيم بميريم و به خودمان مي گوييم: «به چه دردي مي خورد؟»
در آخرين كتابم « يك مرد خارجي با كتاب كوچك زير بغلش» اين تاملات را درباره ي مرگ نوشته ام:
« يك خردمند مي گويد: هر تولد اهانت به سكوت است؛ مرگ، تسليمي باشكوه.
- بيگانگي ات، در كتاب، آن را مديون ِ زندگي ات هستي يا مرگ ات؟
- ما در مرگ ِ كتاب مي ميريم، در نزديكي ِ آخرين كلمه ها
او مي گويد مرگ شايد قدري طلا باشد كه بر شب ِ پولكي جاري است.
غبار ستارگان ِ محكوم شده
تحفه اي ناچيز براي رحلت
انحطاط ِ لحظه. غضب ابديت
اي خراج ِ زشت ِ نيستي
براي نيست شدن تقاص پس بده!
شايد كسي كه از ما به جا مي ماند فقط اندوه كلمه اي است كه در آن خدا سكوت كرده. كلمه: مرگ؟
و اگر براي نويسنده، در مرزهاي مرگ و زندگي، ويراني ِ آثارش با آتشي است كه از كاغذهاي آثارش گر مي گيرد، نكند اين تنها راه در تير رس اش باشد تا حضور خود را به نيستي اعلام كند؟
خردمند به مرگ نگاه مي كند كه جلو مي آيد و بعد پا پس مي كشد، از نظم حركاتش كنجكاوي اش تحريك شده، موج بگو و مگو بر موج از دريا.»
اگر يك دفعه بفهمم فقط يك ربع ديگر براي زنده ماندن زمان دارم ، شايد دچار هول و هراس شديد شوم. ولي فكر نمي كنم كه واقعا بترسم. شايد از رنج بردن بترسم ولي از مردن نه. به گونه اي شايد حتا تسكين يابم. ميل به مردن ندارم ولي جداي ِ از اين چيزها، مرگ يك قطعيت است. بزرگ ترين هراس ِ مرگ اين است كه نمي دانيم كي و چگونه به سراغ ما مي آيد. چه بيست سال مان باشد چه هشتاد سال مان، همان شكنجه است. آخر سر اين يك ربع آخر شايد زندگي يي باشد بي اين هراس.
[1] زادگاه ادموند ژابس. م.